تبلیغات
شیخ معصومه - مطالب ابر عفاف
تاریخ : شنبه 7 بهمن 1391 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
برایش چندان مهم نبود که در خانه چه طور بگردد، با لباس نامرتب، موهای نامرتب، گاهی با اخم، بی حوصله و ...

اما پیش از بیرون رفتن، ساعت ها وقتش را جلو آینه می گذراند. لباس جذاب، موهای مرتب و زیبا، معطر، با لبخندی دلنشین بر لب...

روز به روز از پدرش دورتر می شد، محیط خانواده اش سردتر می شد، نسبت به همسرش بی تفاوت تر می شد...

هزینه ای که می شد گره ای از کار خانه و خانواده باز کند، یا صدقه ای به نیازمندی باشد، صرف جراحی های زیبایی، لباس های آنچنانی، لوازم آرایش و ... می شد.

زمانی که می شد صرف رسیدگی به پدر و مادر، تربیت فرزند، مدیریت عاطفی خانواده و ... شود، صرف کار بیرون از خانه، خرید و گردش با دوستان می شد.

انرژی که می شد در راه طاعت خدا صرف شود، در راه معصیت خدا صرف می شد.

کاش، کاش کمی فراتر را می نگریست! حداقل کمی فراتر از نوکِ بینی!

کاش حداقل اگر به دنیایی فراتر از این دنیا فکر نمی کند، به همین دنیایی فکر کند که کمر به ویران کردنش بسته است!




طبقه بندی: اجتماعی، مذهبی،
برچسب ها: پشت زمینه ی حجاب، حیا، حجاب، عفاف،

تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1389 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
نمی دانم نفَس من بیش تر می گیرد، وقتی تو را این گونه می بینم، یا نفَس تو، وقتی مرا این گونه می بینی.

نمی دانم دل من بیش تر می شکند، وقتی دلت را این گونه حس می کنم، یا دل تو وقتی دل هم را نمی فهمیم.


نمی دانم چشمان من بیش تر بارانی می شود، وقتی مسیر چشمانت را تعقیب می کنم، یا چشمان تو وقتی به چشمان مبهوت من می نگرد.

نمی دانم عقل من بیش تر آشفته می شود، وقتی تلاش می کنم راهی بیابم برای عقل تو، یا عقل تو وقتی دلیل من را عقلی نمی داند.


پیش ترها، گاهی، مرا، می کشتی، اما این روزها، بارها، مرا، تا مرگ، می بری، وقتی فکر می کنم که چه بر تو و در فکر تو  گذشته است که ظاهرت را این گونه ساخته ای؟!

پیش تر، گاهی، نمی توانستم مسیر این پرسش کُشنده را طی کنم، اما این روزها، بارها از خود می پرسم،
من، به این کوچکی، به این کمی، وقتی این گونه دلتنگ شوم؛
رهبرم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
امامم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
خدایم...


خداوندا، یاری اش کن که دست از این خود کُشی و دیگر کُشی بردارد!


*شرمنده ام که در این روزهای بزرگ، متنم این چنین دلتنگ است!





طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حیا، عفاف، حجاب،

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1389 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، غیر از قیمت مادی اش، ارزشی ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، ارزشمند می شود.
 پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، نشانه ی چیزی نیست، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نشان دین و ملیت اوست.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، حرفی برای گفتن ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سرشار سخن از باور و اعتقاد او می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، آرمان خواهی را نشان نمی دهد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، آرمانی بلند را فریاد می کند.


پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، معنایی نهفته ندارد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سراسر نشانه ی تسلیم است در برابر رب.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز تیرگی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نور است در برابر ظلمت شیطان و وسوسه هایش.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز سنگینی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سنگینی مسئولیت او در برابر خانواده و اجتماع را یادآور می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، پاسداری را نمی شناسد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، یاری می کند زن مسلمان را در پاسداری از ارثیه ی پرارزش دلیل آفرینش.



*** فردا ولادت کریم اهل بیت، آقا امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. باشد که نگاه لطف ایشان را داشته باشیم که در شب ولادتشان از ارثیه ی مادرشان گفتیم.



طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: چادر، عفاف، حیا، حجاب، ارثیه ی زهرا، مسئولیت، اجتماع،

تاریخ : سه شنبه 25 خرداد 1389 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
*ماهی لبان کوچکش را برای چندمین بار باز و بسته کرد.

تصویری را که از خود انتظار داشت برای چندمین بار درون آیینه وارسی کرد.

*ماهی بی قرار شد، خود را به سطح آب رسانید.

با دقت بسیار جلوی آیینه به قدم زدن پرداخت، درست شبیه هالیودی ها شده بود.


* ماهی با تکان هایی ضعیف، موج هایی کوچک در تنگ بلور ایجاد کرد.

در را بست و رفت، بدون این که حتی نیم نگاهی به نگاه ماهی کوچک دلتنگ بیندازد. دیر وقت برگشت. ماهی را دید که روی آب با نگاهی پر از خواهش و اضطراب جان داده بود!

کتاب کنار تنگ را برداشت. جمله ای میخکوبش کرد : آگاه باشید که گناه شما، غذای ماهیان دریا را از بین می برد!



طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حجاب، گناه، عالم ارتباطات، عفاف، هالیوود،

تاریخ : سه شنبه 4 خرداد 1389 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!
من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب"   از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است"  از تو معذرت می خواهم.
من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.

من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود.
من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.
من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت.
من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی.
من می دانم که در عمق دورنت خدا را دوست می داری، فاطمه ی زهرا(س) را دوست می داری، برای امام حسین(ع) اشک می ریزی و اگر ندای حق درست به تو برسد، هیچ گاه رضایت آن ها را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نمی کنی.

عزیز دلم!
اسلام را با آن چیزی که  من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس!
حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت!

عزیز دلم!
اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، مشکل از من است!

این گل برای معذرت خواهی تقدیم تو! مرا ببخش!








طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حجاب، عفاف، حیا، محبت، اسلام، منطق و احساس،

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول