تبلیغات
شیخ معصومه - مطالب حرف های دلتنگی
تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 09:57 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
زن با مرد مساوی است؛ زن در معدن زغالسنگ کار می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ساعت‌ها به دور از فرزندان و برای خدمت به مردم! کار می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن فست‌فود را جایگزین پخت غذا می‌کند تا در عدمِ گذرانِ زمان در آشپزخانه با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن با افتخار کف مغازه‌ را طی می‌کشد و شیشه‌های ویترین را برق می‌اندازد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ماشین‌های سنگین را در بیابان‌ها می‌راند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تا دیروقت بدون ترس در خیابان‌ها رفت و آمد می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن در مسابقات رالی شرکت می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن لباس‌های مردانه می‌پوشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن برای سهیم شدن در تجارت جهانی، نقش مهمی در تبلیغات ایفا می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن کفش‌های خیلی پاشنه بلند به پا می‌کند تا حتی قَدش با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن ریحانه بودنش را نادیده می‌انگار تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عفاف را دفن می‌کند و حجاب را رنگ بی رنگی می‌زند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن به تنهایی با دوستانش به مسافرت می‌رود تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن زیر بار مسئولیت ازدواج نمی رود تا به ظاهر آزاد باشد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن تمام تکالیفش را زیر پا می‌گذارد تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن عقل را جایگزین احساس می‌کند تا با مرد مساوی شود.
زن با مرد مساوی است؛ زن حتی شاید در انسانیت و رعایت تقوا با مرد مساوی باشد!




طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: زن، مرد، تساوی،

تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 | 10:40 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه

هیچ کس به من نگفت

قلب ها هم مانند شمشیر

زنگار می گیرند

و روایات

زنگار قلب ها را از بین می برند

فَإِنَّ الْحَدِیثَ جِلَاءُ الْقُلُوبِ إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِینُ كَمَا یَرِینُ السَّیْفُ وَ جِلَاؤُهُ الْحَدِیث‏(1)

 

هیچ کس به من نگفت

اهل بیت(علیهم السلام) از ما خواسته اند

که دور هم بنشینیم و

روایت بخوانیم و

حظ وافر ببریم

تَذَاكَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَحَدَّثُوا (2)

 

هیچ کس به من نگفت

احکام دین یکی است،

راه هایش مستقیم و روشن است،

و تنها راه سعادت

قدم گذاشتن در این راه است

أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ(3)

 

هیچ کس به من نگفت

ارزش یک روایت

از دنیا و هر چه در آن است،

حتی از طلا و نقره،

بالاتر است

لَحَدِیثٌ وَاحِدٌ فِی حَلَالٍ وَ حَرَامٍ تَأْخُذُهُ عَنْ صَادِقٍ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا حَمَلَتْ مِنْ ذَهَبٍ وَ فِضَّة(4)

 

هیچ کس به من نگفت

منزلت و جایگاه من

نزد اهل بیت(علیهم السلام)

به مقدار

روایاتی است که می دانم

اعْرِفُوا مَنَازِلَ شِیعَتِنَا عَلَى قَدْرِ رِوَایَتِهِمْ عَنَّا وَ فَهْمِهِمْ مِنَّا (5)

 

 


 پی نوشت:

(1) بحارالانوار/ج2/ص152

(2) بحارالانوار/ج2/ص152

(3) نهج البلاغه/خطبه120

(4) بحارالانوار/ج2/ص146

(5) بحارالانوار/ج2/ص148




طبقه بندی: مذهبی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حدیث، دل، احیاء، اهلبیت(علیهم السلام)،

تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1389 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَكَ‏

 اى خدا تو مرا به خود شناسا كن كه اگر تو شناسایم به خویش نفرمایى رسولت را نخواهم شناخت

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ‏

 اى خدا تو رسولت را به من بشناسان و گرنه حجتت را نخواهم شناخت


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏

 خدایا تو حجتت را به من بشناسان و گرنه از دین خود گمراه خواهم شد



* در این روز میلاد پیامبر رحمت، دعا کنیم...



طبقه بندی: مذهبی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: میلاد پیامبر، امام زمان، دین، شناخت،

تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1389 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
نمی دانم نفَس من بیش تر می گیرد، وقتی تو را این گونه می بینم، یا نفَس تو، وقتی مرا این گونه می بینی.

نمی دانم دل من بیش تر می شکند، وقتی دلت را این گونه حس می کنم، یا دل تو وقتی دل هم را نمی فهمیم.


نمی دانم چشمان من بیش تر بارانی می شود، وقتی مسیر چشمانت را تعقیب می کنم، یا چشمان تو وقتی به چشمان مبهوت من می نگرد.

نمی دانم عقل من بیش تر آشفته می شود، وقتی تلاش می کنم راهی بیابم برای عقل تو، یا عقل تو وقتی دلیل من را عقلی نمی داند.


پیش ترها، گاهی، مرا، می کشتی، اما این روزها، بارها، مرا، تا مرگ، می بری، وقتی فکر می کنم که چه بر تو و در فکر تو  گذشته است که ظاهرت را این گونه ساخته ای؟!

پیش تر، گاهی، نمی توانستم مسیر این پرسش کُشنده را طی کنم، اما این روزها، بارها از خود می پرسم،
من، به این کوچکی، به این کمی، وقتی این گونه دلتنگ شوم؛
رهبرم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
امامم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
خدایم...


خداوندا، یاری اش کن که دست از این خود کُشی و دیگر کُشی بردارد!


*شرمنده ام که در این روزهای بزرگ، متنم این چنین دلتنگ است!





طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حیا، عفاف، حجاب،

تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1389 | 01:33 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
کوتاه و مختصر: اسمش بهاره است، 21 سال دارد، ساکن تهران است. boyfriend اش گفته:«دیگر تو را نمی خواهم». تا به حال چندین بار خودکشی ناموفق داشته است.


زندگی بهاره ر امی توان در این دو خط خلاصه کرد آیا؟ همین دو خط ناقابلی که دقیقا از نهم دی ماه، زندگی من و مریم- مریم اسم دوستم است- را مختل کرده است.
مریم برای شرکت در تجمع سالگرد یوم الله 9 دی می رود. چطور بماند، اما دختری را می بیند با ظاهری کاملا امروزی- به همان معنایی که امثال ما درست نمی دانیمش- اما حالی کاملا آشفته.
حال دختر- همان بهاره ی 21 ساله- خیلی بد است. مریم چند ساعتی را با او به گفت و گو می نشیند.
پدر و مادرش سال هاست از هم جدا شده اند. خودش هم بیش تر عمرش را در آلمان و ترکیه سپری کرده و سه سال و شش ماه است به ایران- تهران- برگشته است. دقیقا از سه سال و سه ماه پیش هم با حامد بوده است و حالا حامد گفته است:«دیگر تو را نمی خواهم!»
دستانش و جای تیغ های بر رگ خورده را که مریم دیده بود، به قول خودش بخشی از روحش جدا شده بود؛ چند روزی است قلب مریم درد می کند.
بهاره چند مرتبه با مریم تماس گرفته. آخرین بار حالش خیلی بد بوده، متوجه نبوده چه می گوید و مریم برای چهل روزی که نماز او قبول نخواهد شد- همان نمازی که بهاره هنوز الفبایش را نمی داند- اشک ریخته است.
من و مریم برای بهاره نذر برداشته ایم و به نوبت از هم می پرسیم:
یعنی چند نفر مثل بهاره وجود دارند و بعد که خوب دلمان شکست دعای فرج را با نگاهی تازه می خوانیم:
الهی عظم البلا...




طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: خودکشی، درد، بلا،

تاریخ : شنبه 17 مهر 1389 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
قم که باشی و میزبانت را کریمه ی اهل بیت بخوانند،
قم که باشی و بدانی خواهر، به عشق ولایت، راه دشوار را بر خود هموار نموده، نه به عشق برادر
قم که باشی و دهه ای سراسر نور بپاشد از آسمان بر دلت از ولادت خواهر تا برادر،


قم که باشی و شهرت خبر از آمدن حضرت ماه بدهد
قم که باشی و بوی ولایت بگیرد شهرت
قم که باشی و سوال مردم شهرت بشود «آقا کی می آید؟»
قم که باشی و غدیر قم را انتظار بکشی



دلت می لرزد و نمی دانی لرزشش از شوق است یا شرم!
از شوق حضور در شهری که فاطمه ی معصومه(س) را در دل دارد، یا از شرم عدم رعایت حسن همجواری!
از شوق زیارت های گاه و بی گاه، یا از شرم زیارت های قهر با معرفت!
از شوق میزبانی حضرت ماه، یا از شرم آن چه که آقا فرموده و ما کوتاهی کرده ایم!





طبقه بندی: روزنوشت، حرف های دلتنگی، مذهبی،
برچسب ها: حضرت معصومه(س)، امام خامنه ای، سفر، قم، روز دختر، دهه ی کرامت،

تاریخ : پنجشنبه 18 شهریور 1389 | 10:42 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
قرآن دلسوزى است دور از خیانت و راهنمایى است بركنار از گمراهى. هیچ‏كس هم‏نشین قرآن نگردید، مگر آن‏كه با زیادت یا نقصانى برخاست؛ زیادتى در هدایت و نقصانى در كورى و نابینایى. با قرآن كمبودى نخواهد بود و بدون آن، بى ‏نیازى براى هیچ‏كس فراهم نخواهد شد. از قرآن، براى دردهاى خود درمان بخواهید و از آن برگرفتارى‏هاى خود كمك بگیرید. به‏راستى در قرآن، درمان درد بزرگ‏تر هست؛ درد كفر و چشم‏پوشى و نفاق و دورویى و غىّ و خسارت و ضلال و سرگشتگى. (1)


«لاتَجْعَلِ الْقُرْآنَ بِنا ماحِلًا». این شكایت قرآن است از اینكه تو همراهش نبوده‏اى. حكمى بوده و كلامى‏ آمده، آن را نشنیده‏اى. هدایتى آمده، تو به آن چشم ندوخته‏اى و به نداى حقّ جواب نداده‏اى. نه شنیدى و نه پاسخ گفتى.(2)



این دو كلام خیلى تفاوت دارد: اگر گناه كنى و از من نشنوى، مى ‏سوزانمت؛ با این‏كه اگر گناه كنى و از من نشنوى، مى ‏سوزى؛ گرچه من بارها آتش تو را خاموش كرده‏ام. احساس انتقام و سخت‏گیرى، عصیان و یا ترس را مى ‏آورد. ولى احساس انتظار مهربان و محبّت سرشار، انكسار و دل‏شكستگى را بارور مى‏كند.(3)


(1) برداشتی از خطبه ی 176 نهج البلاغه
(2) برداشتی از دعای روزانه ی حضرت زهرا(س)
(3) بخشی از کتاب نامه های بلوغ از عین.صاد


*** به بهانه ی ادعای قرآن سوزی کشیش آمریکایی
*** شرمنده از دوستان که شب عید فطر را با چنین مطلبی میهمانشان هستم، اما قرآن بر سر نگرفتیم که سوزاندن قرآن را ببینیم!




طبقه بندی: مذهبی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: کشیش آمریکایی، قرآن سوزی، قرآن، گناه،

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1389 | 06:01 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، غیر از قیمت مادی اش، ارزشی ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، ارزشمند می شود.
 پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، نشانه ی چیزی نیست، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نشان دین و ملیت اوست.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، حرفی برای گفتن ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سرشار سخن از باور و اعتقاد او می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، آرمان خواهی را نشان نمی دهد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، آرمانی بلند را فریاد می کند.


پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، معنایی نهفته ندارد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سراسر نشانه ی تسلیم است در برابر رب.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز تیرگی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نور است در برابر ظلمت شیطان و وسوسه هایش.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز سنگینی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سنگینی مسئولیت او در برابر خانواده و اجتماع را یادآور می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، پاسداری را نمی شناسد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، یاری می کند زن مسلمان را در پاسداری از ارثیه ی پرارزش دلیل آفرینش.



*** فردا ولادت کریم اهل بیت، آقا امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. باشد که نگاه لطف ایشان را داشته باشیم که در شب ولادتشان از ارثیه ی مادرشان گفتیم.



طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: چادر، عفاف، حیا، حجاب، ارثیه ی زهرا، مسئولیت، اجتماع،

تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1389 | 09:52 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
- سالن ترانزیت
- مجتمع تجاری وصال
- شهربازی، سرزمین عجایب    مشهد، مجتمع تجاری الماس شرق
- موسسه مالی و اعتباری عسکریه   تحت نظارت بانک مرکزی
- دربهای اتوماتیک آچیلان در
- جواهری عباس زاده

ساعت 12 نیمه شب بود و بعد از تحمل صدای آن آهنگ کذایی که راننده ماشین لطف کردند و آن را خاموش نکردند و ما مسیر خیابان طبرسی تا راه آهن آن را تحمل کردیم، در میان تابلوهای نصب شده در سالن انتظار راه آهن به دنبال تابلویی می گشتم که تسلای دلم باشد، اما گویا تابلویی برای زائران دلتنگ در این محل نصب نشده  بود و ما باید به تصویری که در قاب چشمانمان برای آخرین بار از حرم گرفتیم، اکتفا می کردیم...



دلم و گره زدم به پنجرت دارم می رم...


و سوال این جاست: جایی که باید دیده شویم... چگونه باید دیده شویم؟ که باید ما را ببیند؟ آیا همه جا باید یک طور دیده شد؟





طبقه بندی: حرف های دلتنگی،

تاریخ : چهارشنبه 9 تیر 1389 | 08:16 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
نسل اول شاید خسته شده بود از بی حجابی و این همه فسادی که موجب شده بود.
نسل اول شاید تشنه ی روح اسلامی در جامعه بود.
نسل اول شاید رابطه ی عمل و عکس العمل را می دانست.
نسل اول شاید برای اعتقادات دینی خود ارزش قائل بود.
نسل اول تشنه بود، و راه خمینی، مسیر زلال ترین چشمه را برایش رهنمون شد.

نسل دوم شاید  پذیرفت آن چه را که از نسل اول دیده بود.
نسل دوم شاید کم تر در مقابل هجمه های فرهنگی پیدا و ناپیدا قرار گرفته بود.
نسل دوم شاید هنوز به زمان آرمانی که برایش انقلاب کرده بودند، نزدیک و آشناتر بود.

اما نسل ها شاید، مفاهیم را درست منتقل نکرده اند، شاید خط انتقال معارف جایی کم رنگ شده است...
به نسل سوم گفتند که
 حجاب زینت زن است؛
 حجاب مصونیت است نه محدودیت؛
حجاب داشتن بسیار آسان است؛
عشق به معبود، عمل به دستورات را آسان می کند؛
با حجاب، زن زیباتر به نظر می رسد،



مبنا این نیست که بگویم حرف های بالا غلط است اما
نسل سومی یا حتی نسل چهارمی عزیز!
من به تو حقیقت را می گویم

حجاب داشتن سخت است
در گرمای تابستان تحمل چیزی مثل چادر سیاه سخت است
حجاب زیبایی زن را می پوشاند
جمع کردن چادر، کار راحتی نیست
این که نتوانی دستانت را آزادانه حرکت دهی سخت است
این که یک دستت به چادرت باشد، و دست دیگرت شاید کیف و کلاسور، سخت است


اگر من و تو پوشش صحیح را، چه چادر باشد، و چه مثلا مانتویی و مقنعه ای مناسب، بپذیریم، باید با چشم باز و علم به سختی، آن را بپذیریم، برای هدف های والاتر، هدف های والایی که هیچ تناسبی با هدف والای جومونگ ندارد، هنر است، نه به زور و اجبار خانواده و اجتماع و ...

این را فقط به تو می گویم عزیز دلم...
بشر تا سختی نکشد، آدم نمی شود!





طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حجاب، سختی حجاب، مصونیت، محدودیت، زیبایی، نسل سوم، چادر، هدف والا،

تاریخ : شنبه 5 تیر 1389 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه

هنوز بهار بود، اما گرمی هوا امان همه را بریده بود.

وقت نماز ظهر شد. سایه ای پیدا نمی شد. زیراندازها را کنار هم انداختیم و شروع به نماز کردیم.

هر لحظه آروز می کردم که نماز تمام شود، تا سایه ای بیابم برای در امان بودن از نور مستقیم آفتاب!

***

هنگام نماز ظهر بود. آفتاب که سهل بود، برای این که امامشان قامت به نماز بندد، آماج تیرها را به جان خریدند!

***

هوا گرم بود و نور آفتاب مستقیم!

هر بار که از او می خواستند به محمد دشنام دهد و بگوید که از آیین او برگشته است، سمیه مصمم تر از پیش وحدانیت خدا و رسالت محمد(ص) را فریاد می کرد.

***

از درون تنور مسی، آتش زبانه می کشید و وحشت شعله های آتش، در عمق جان حاضرین در قصر، ترس عجیبی ایجاد می کرد. صیانه مادر بود و جانش، به بلندای زبانه های آتش، برای فرزندانش پر می کشید.

اولین فرزند درون آتش گداخته ی تنور انداخته شد. بخشی از قلب صیانه هم به همراه شعله های آتش، گداخته شد و خاکستر... صدای ناله ی فرزند دوم هم با فاصله ی کمی از میان تنور بلند شد.

صدای نعره ی فرعون دوباره به گوش رسید: آیا هنوز هم  به خدای واحد و یکتا ایمان داری و از پرستش من، سر باز می زنی؟

بغض صیانه و گریه های بی امان او، مانع از اعلام  مکرر ایمانش به الله نبود.

نوبت به فرزند شیرخوارش رسید. این مصیبت دیگر قابل تحمل نبود... آتش تنور دیگر در حال سرد شدن بود، ولی خشم فرعون هر لحظه برافروخته تر می شد.

با انداختن صیانه در آتش، گویی پایه های حکومت فرعون در آتش می سوخت. اگر مردم بفهمند که یک زن آرایشگر، آن هم آرایشگر دختر فرعون، این گونه در مقابل خدای مردم مصر ایستاده است، چه خواهد شد؟(1)

***

اگر روزی به ما بگویند آیا حاضری نبی ای از انبیاء الهی و ولی ای از اولیای الهی را بکشی؟ جواب ما منفی است و حتی از این سوال وحشت هم می کنیم.

ما هنوز در فضای این گناهان قرار نگرفته ایم. هنوز مجبور نشده ایم که به خاطر محبوب هایمان دست به هر کاری بزنیم، در حالی که همه فرعونیم، فقط مصرهای ما کوچک و بزرگ می شود.

***

اَحَسِبَ النّاسُ اَن یُترَکوا اَن یَقولوا ءامنّا وَ هُم لا یُفتَنونَ

آیا مردم پنداشتند به صرف این که بگویند« ایمان آوردیم» رهاشان می کنند و امتحانشان نکنند؟!(2)

***

من و تو به چه امتحان می شویم؟

 

 

 پی نوشت ها:

 (1) خداوند به پاس این ثبات قدم در راه اعتقادات توحیدی، توقیق زندگی مجدد و حضور در جمع 313 نفر یاران حضرت مهدی(عج) را به صیانه ماشطه عنایت نمود.

(2) سوره ی عنکبوت/ آیه ی 2




طبقه بندی: حرف های دلتنگی، مذهبی،
برچسب ها: آزمایش، امتحان، فرعون، صیانه مشاطه، نماز عاشورا، سمیه اولین زن شهید تاریخ،

تاریخ : پنجشنبه 27 خرداد 1389 | 07:59 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
و شاید تنها آرزوی دل کوچکش شبی بی رگبار باشد...


و شاید تنها آرزوی دل کوچکش سلامتی باشد...


و شاید تنها آرزوی دل کوچکش داشتن سرپناهی باشد... 


و شاید تنها آرزوی او رضایت ولی فقیهش باشد...  


و شاید تنها آرزوی دل بزرگش شهادت باشد...  


و شاید تنها آرزوی دل بزرگش شهادت، هنگامی باشد، که مولای او آمده است، و همه را پر از عدل و داد کرده است، و زندگی بسی شیرین است، اما دل بزرگ او...


در شب آرزوها به کم ها قانع نشویم...




طبقه بندی: حرف های دلتنگی، مذهبی،
برچسب ها: شب آرزوها، شهادت، شفای بیمار، بی خانمان، کودک فلسطینی،

تاریخ : سه شنبه 25 خرداد 1389 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
*ماهی لبان کوچکش را برای چندمین بار باز و بسته کرد.

تصویری را که از خود انتظار داشت برای چندمین بار درون آیینه وارسی کرد.

*ماهی بی قرار شد، خود را به سطح آب رسانید.

با دقت بسیار جلوی آیینه به قدم زدن پرداخت، درست شبیه هالیودی ها شده بود.


* ماهی با تکان هایی ضعیف، موج هایی کوچک در تنگ بلور ایجاد کرد.

در را بست و رفت، بدون این که حتی نیم نگاهی به نگاه ماهی کوچک دلتنگ بیندازد. دیر وقت برگشت. ماهی را دید که روی آب با نگاهی پر از خواهش و اضطراب جان داده بود!

کتاب کنار تنگ را برداشت. جمله ای میخکوبش کرد : آگاه باشید که گناه شما، غذای ماهیان دریا را از بین می برد!



طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حجاب، گناه، عالم ارتباطات، عفاف، هالیوود،

تاریخ : شنبه 22 خرداد 1389 | 10:50 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
قم که باشی، خرداد ماه که باشد، ساعت حدود4:30 را هم که نشان بدهد، اگر در خیابان باشی، آن هم بدون وسیله ی نقلیه، باید حالت را پرسید!
در همان مشخصات فوق، راننده ای به ما لطف کرد و ما را سوار کرد، و  ما خوشحال از لطف او، اجبارا به تجزیه تحلیل هایی که در همه ی امور کشوری و لشکری می کردند و آقایی که جلو نشسته بود هم تاییدشان می کرد، گوش می کردیم.
نتیجه ی تحلیل شان به این رسید که چون گرانی است و کار کساد است، از ده تا جوون، 8 تاشون معتادند، 2 تا شون هم دنبال کیف و حال!


در عجب از این نتیجه بودم که یک روحانی همراه با یک پسر بچه ی حدودا 5 ساله جلوی ماشین دست تکان داد و راننده بر این شد تا بایستد، حال این که تا پایان مقصد، یک ایستگاه بیش تر راه نمانده بود!
قبل از این که روحانی سوار شود، آقایی که جلو نسشته بودند زیر لب گفتند:« یکم راه که بیش تر تا بازار نمانده!»
راننده هم انگار نه انگار که در حال ایستادن است که این بنده خدا را سوار کند، و انگار نه انگار که کرایه ی کامل را هم از او خواهد گرفت، و انگار نه انگار که هوا بسیار گرم است، و انگار نه انگار که یک بچه همراه این مرد است، به راحتی گفت: « ای بابا! اینا این قدر راحت طلبند!»
و من تا پایان روز به عکس رادیولوژی فکر می کردم  که روحانی وقتی سوار شد، در دست داشت!
و به این که لقمه ای که نان خور آقای راننده می خورد، چه اثری در او خواهد داشت!
و به این که سکوت من در مقابل این رفتار، چه اثری در من خواهد داشت؟



طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: آخوند، شیخ، راحت طلب، تاکسی، گرما،

تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1389 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
کاروان آزادی!
کاروانی که قرار بود کمک رسانی کند به مردم در محاصره ی غزه.
دارو برساند و غذا و مصالح ساختمانی!
مورد حمله ی نظامی صهیونیست ها  قرار گرفت!


و سوال اول:
 چه شد که مردم غزه به این کمک نیاز پیدا کردند؟ تا ریشه حل نشود، برگ ها را نمی توان کنترل کرد!

و سوال دوم:
راهپیمایی خود جوش مردم ایران در محکوم کردن اقدام رژیم صهیونستی کجاست؟ چرا سایر کشورها امروز اعتراض جمعی کرده بودند و ما آن را به جمعه موکول کرده ایم؟

و سوال سوم:
احساس شما راجع به شعار نه غزه، نه لبنان چیست؟



طبقه بندی: اجتماعی، روزنوشت، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: کاروان آزادی، صهیونیست غاصب، راهپیمایی، شعار،

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول