تبلیغات
شیخ معصومه - مطالب بهمن 1389
تاریخ : سه شنبه 19 بهمن 1389 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
نمی دانم نفَس من بیش تر می گیرد، وقتی تو را این گونه می بینم، یا نفَس تو، وقتی مرا این گونه می بینی.

نمی دانم دل من بیش تر می شکند، وقتی دلت را این گونه حس می کنم، یا دل تو وقتی دل هم را نمی فهمیم.


نمی دانم چشمان من بیش تر بارانی می شود، وقتی مسیر چشمانت را تعقیب می کنم، یا چشمان تو وقتی به چشمان مبهوت من می نگرد.

نمی دانم عقل من بیش تر آشفته می شود، وقتی تلاش می کنم راهی بیابم برای عقل تو، یا عقل تو وقتی دلیل من را عقلی نمی داند.


پیش ترها، گاهی، مرا، می کشتی، اما این روزها، بارها، مرا، تا مرگ، می بری، وقتی فکر می کنم که چه بر تو و در فکر تو  گذشته است که ظاهرت را این گونه ساخته ای؟!

پیش تر، گاهی، نمی توانستم مسیر این پرسش کُشنده را طی کنم، اما این روزها، بارها از خود می پرسم،
من، به این کوچکی، به این کمی، وقتی این گونه دلتنگ شوم؛
رهبرم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
امامم...
 چه گونه دلتنگ می شود؟
خدایم...


خداوندا، یاری اش کن که دست از این خود کُشی و دیگر کُشی بردارد!


*شرمنده ام که در این روزهای بزرگ، متنم این چنین دلتنگ است!





طبقه بندی: اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حیا، عفاف، حجاب،

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول