تبلیغات
شیخ معصومه - کارخانه ی شیخ ها
تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1388 | 12:03 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
شاید نباید سوار اون تاکسی می شدم، شاید هم باید سوار می شدم تا بشنوم و بغض گلویم را بگیرد.
من و دختر خانمی و یک آقا عقب و راننده و 2 آقای دیگر هم جلو در تاکسی بودیم.
دختر کناری که بسیار واضح و بدون هیچ حیایی تلفنی با دوست پسرش قرار می گذاشت و می گفت اگر کس دیگری را بفرستی چنین می کنم و چنان می کنم...

هر گونه مشابهتی اتفاقی است

آقایون هم روز قبل از 22 بهمن را بهانه گرفتند و هر چی دلشان می خواست ناسزا گفتند.
ببین چه قدر سرباز آورده اند! از سایه ی خودشان هم می ترسند! کی فردا می ره راهپیمایی؟
جالب این جا بود که اون آقا وقت رد شدن از نزدیک حوزه ی علمیه گفت : کارخانه شون این جاست! اما هیچی ازشون در نمی یاد!
این را گفتم که من و توی طلبه حواس مان را جمع کنیم و این کارخانه را برای خود، کارخانه ی آدم سازی قلمداد کنیم و خود را طوری مجهز کنیم که بدانیم چه گونه با این افکار و برخوردها، رفتار کنیم.




طبقه بندی: حرف های شیخی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: تاکسی، قرار، کارخانه، آدم سازی، 22بهمن، راهپیمایی،

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول