تبلیغات
شیخ معصومه
تاریخ : دوشنبه 9 فروردین 1389 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
الان که عصر جمعه نیست، دوشنبه است،پس چرا همه چیز این قدر دلگیر است؟!

غروب دلتنگ



طبقه بندی: حرف های دلتنگی،

تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1389 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
بیش از چهل روز است که ننوشته ام. فکر نمی کردم درس و کار همزمان در کنار فعالیت های دیگر، این قدر زمان بر باشد، اما گویا هست!
حال بعد از این همه ننوشتن، نوشتن از تمام اتفاقات و افکار و ... کمی سخت است، اما هر چی باشه سال همت مضاعف و کار مضاعف است، و یک مصرع از  شعری جوابش :

چشم آقا، کار و همت را مضاعف می کنیم

سال همت مضاعف،کار مضاعف


فقط یادمون نره که تو این تعطیلات، از اتقافات روز دنیا، مخصوصا وقایع فلسطین، غافل نشویم!
برای این که خوب، دردمون بیاد می تونیم مطلب این وبلاگ رو بخونیم :




طبقه بندی: روزنوشت، حرف های شیخی،
برچسب ها: سال همت مضاعف کار مضاعف، فلسطین،

تاریخ : جمعه 23 بهمن 1388 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
"تنها افتخارم این بود که تو خانواده ای که همه شیخ اند، من شیخ نیستم!"
این حرف یکی از طلبه ها تو سرویس بود که به دوستش می گفت. و دیگه این که هیج هدف و اشتیاق و انگیزه ای هم برای درس خواندن ندارد!

الان این همون تنها غیر شیخ است

خوب آخه چرا ما آدما این قدر الکی خودمون و دیگران را زجر می دیم؟
طلبه ی بدون هدف و انگیزه که از یک آدم عادی خطرناک تره!
ما طلبه ها باید حواسمون خیلی جمع باشه!



طبقه بندی: حرف های شیخی،
برچسب ها: طلبه، هدف، انگیزه،

تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1388 | 12:03 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
شاید نباید سوار اون تاکسی می شدم، شاید هم باید سوار می شدم تا بشنوم و بغض گلویم را بگیرد.
من و دختر خانمی و یک آقا عقب و راننده و 2 آقای دیگر هم جلو در تاکسی بودیم.
دختر کناری که بسیار واضح و بدون هیچ حیایی تلفنی با دوست پسرش قرار می گذاشت و می گفت اگر کس دیگری را بفرستی چنین می کنم و چنان می کنم...

هر گونه مشابهتی اتفاقی است

آقایون هم روز قبل از 22 بهمن را بهانه گرفتند و هر چی دلشان می خواست ناسزا گفتند.
ببین چه قدر سرباز آورده اند! از سایه ی خودشان هم می ترسند! کی فردا می ره راهپیمایی؟
جالب این جا بود که اون آقا وقت رد شدن از نزدیک حوزه ی علمیه گفت : کارخانه شون این جاست! اما هیچی ازشون در نمی یاد!
این را گفتم که من و توی طلبه حواس مان را جمع کنیم و این کارخانه را برای خود، کارخانه ی آدم سازی قلمداد کنیم و خود را طوری مجهز کنیم که بدانیم چه گونه با این افکار و برخوردها، رفتار کنیم.




طبقه بندی: حرف های شیخی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: تاکسی، قرار، کارخانه، آدم سازی، 22بهمن، راهپیمایی،

تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1388 | 10:45 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
راهنمایی که بودم، یادم نیست به چه مناسبتی، یک کتاب معاد استاد مطهری بهم هدیه دادند. یادم است چند باری شروع کردم به خواندنش، اما چند صفحه ای بیش تر نتوانستم بخوانم.

عکس کتاب هم می شد گذاشت، اما طرح واقعا هلو است

حالا تو جامعه زحمت کشیده اند و طرح اندیشه ی مطهر را راه انداخته اند. هلو است. کتاب های استاد مطهری را از ساده به پیچیده طبقه بندی کرده اند و برای هر ترم کتاب هایی را، حتی با میزان متوسط مطالعه در روز، مشخص کرده اند. دیگه از این بهتر؟
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو کتاب های استاد مطهری را بخوانی و بفهمی



طبقه بندی: روزنوشت،
برچسب ها: استاد مطهری، کتاب، مطالعه هدفمند،

تاریخ : دوشنبه 19 بهمن 1388 | 10:44 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
می گن خشت اول که کج باشه، دیوار تا ثریا کج می شه. حتما برعکسش هم صادق است. اگه خشت اول راست باشه، باید تا ثریا راست بره!

خشت اول چون نهد معمار کج  تا ثریا می رود دیوار کج

کار قشنگی است برای شروع روز، دعای عهد خواندن دسته جمعی را می گویم. اجباری هم که در کار نیست، پس کسانی که به عشق و احترام آقا می ایستند و دعای عهد می خوانند، باید خشت های راستی را تا ثریا بچینند. انشاالله!
البته قلت جمعیت دل آدم را می سوزاند، ولی اجباری نبودنش عجیب بر دل می نشیند!

برچسب ها: دعای عهد، خشت اول،

تاریخ : چهارشنبه 14 بهمن 1388 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
به عمرم این قدر دختر محجبه یک جا ندیده بودم!
پس چرا دنیا تکان نمی خورد؟
پس چرا دنیا را تکان نمی دهند؟

عکس دختر جامعه الزهرایی گل به دست نداشتم خوب

امروز اولین روز شروع کلاس  ورودی های بهمن است. روزی که خیلی انتظارش را کشیدم. این "خیلی" که می گویم، منظورم طول زمان نیست، چرا که تا 2 سال پیش حتی فکر دروس حوزوی خواندن را هم نمی کردم، از نظر عمق انتظار است.
وقت ورود به سالن شهید بهشتی صحنه ی قشنگی دیدم: جمعیت رو به قبله دعای عهد می خواندند.

خدایا !کمک کن که فقط و فقط در راه رضای تو قدم برداریم و علم مان مایه ی رشدمان شود!



طبقه بندی: روزنوشت،
برچسب ها: روز اول کلاس، شروع طلبگی،

تاریخ : سه شنبه 13 بهمن 1388 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
فردا اولین روز شروع کلاس هاست. خیلی منتظر این روز بوده ام، خوشحالم، اما احساس های دیگری هم همراهش هست.

خوب جشن شکوفه هاست دیگه

دوستان سر به سرم می گذارند. می گویند جامعه الزهرا که پنجشنبه ها تعطیل است، حتما گفته اند بروید که برایتان جشن شکوفه ها بگیرند.



طبقه بندی: روزنوشت، طنز،
برچسب ها: جشن شکوفه ها، شروع،

تاریخ : شنبه 12 دی 1388 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
عجب اسمی داریم ها!
طلبه!
فکر کن!

به این راه طولانی نگاه کن، معلوم می کنه چی رو باید طلب کنیم

من و تو داریم چی را طلب می کنیم؟



طبقه بندی: حرف های شیخی،
برچسب ها: شیخ، طلبه، طلب،

تاریخ : پنجشنبه 10 دی 1388 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
از استادهایی که تا به حال داشته ام به حساب می آید.
پرسید:
- که کی درستان شروع می شود؟
گفتم:
- دو ماه دیگر.

از اعتماد به نفس بالاست دیگه!

-پس دو ماه مانده تا پیامبر شوید.
- یعنی چی؟
- آخه اکثر کسانی که درس طلبگی را شروع می کنند، سال اول احساس می کنند پیامبرند.

استغفرالله!



طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: طلبه، پیامبر، درس شیخی، درس طلبگی،

تاریخ : شنبه 5 دی 1388 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
ما آدم ها فکر می کنیم که می سازیم، بعد می مونیم و استفاده می کنیم. اما تجربه چیز دیگه ای رو ثابت می کنه. نمونه ی ساده اش همین خودِ من! تا الان تقریبا پنج جا کار کرده ام، همه جا از صفر شروع کرده ام، کار را جلو برده ام، و بعد که کار به جای مطلوب رسیده و پا گرفته، به هر دلیلی رهایش کرده ام و رفته ام، مثل دیروز که آخرین روز رسمی کاری ام بود.
انشاالله دو هفته ی دیگه کلاس ها شروع می شه و من به این دو هفته برای رسیدگی به کارهای عقب مانده ام واقعا نیاز دارم.

الان این آقا داره می سازه و می ره

این ساختن ها و رفتن ها برایم یک پیام دارند. انگار که دارند مسیر دنیا را نشان می دهند. مثل تعمیم یک خصوصیت کل به جزء. همین طور که کارهای دنیا را ( کارهای کوچک) را، رو به راه می کنیم، کل زندگی مان هم باید رو به راه کردن و ساختن دنیا باشد. آن جا یک کار کوچک را رها می کنیم، اما در زندگی باید کل دنیا و آن چه در آن ساخته ایم را رها کنیم.
ما آدم ها واقعا به چی دل می بندیم؟
کاش یاد بگیریم مسئولیت ما ساختن است، بعد باید برویم!



طبقه بندی: حرف های دلتنگی،
برچسب ها: ساختن و رفتن، زندگی دنیا،

تاریخ : سه شنبه 1 دی 1388 | 12:10 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
بعد از مدت ها یکی از دوستان قدیمی ام را در داروخانه دیدم. خیلی از دیدن همدیگه خوشحال شدیم. حال و احوال کردیم. پرسید که چه می کنی؟ گفتم قراره درس بخونم. کلی ذوق کرد. گفت چی؟ گفتم جامعه الزهرا. چشمانش گرد شد. از خودِ داروخانه تا سرِ خیابان به جانِ خودش و هر کسی که بلد بود قسم خورد که «نرو!».

عکس دختر افسره دی ترشیده ی مناسب پیدا نکردم، شرمنده

استدلال جالبی هم داشت. می گفت هر کی رفته اون جا افسردگی گرفته، ترشیده!
گفتم خوب من هم می خوام برم ببینم چرا این طوریه؟ می گفت نه! نکن این کار رو! مثل اعتیاد می مونه! خیلی ها معتاد می شن، چون می خوان ببینن چه طوریه!
انشاالله که این طور نیست.
خدایا! خودت دست ما رو بگیر!




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: افسردگی، ترشیدگی، اعتیاد،

تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1388 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
پنجشنبه بود، خواهرم را برده بودم گلزار شهدا. از گلزار که بیرون آمدیم، آقایی میانسال و احتمالا خانمش پیش روی ما حرکت می کردند، صدای شان را واضح می شنیدم. مرد به زن گفت:
«سراغ دختر هر جایی می خواهی بروی، برو، فقط سراغ دختر جامعه ای نرو!»

می دانم عکس بی ارتباط است، خوب شما بگویید برای این موضوع چه عکسی می توان گذاشت؟

در دل گفتم:
«حالا دخترهای جامعه الزهرا چه باید کنند که شما نمی خواهی بروی سراغ شان! عجب مصیبتی؟»




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: دختر جامعه ای، ازدواج،

تاریخ : شنبه 28 آذر 1388 | 12:04 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
یکی از دوستان دوستم است. خودش چند سالی است که در جامعه درس می خواند. دختر خیلی فعالی هم هست. وقتی فهمید می خواهم به جامعه الزهرا بروم، با جدیت تمام گفت:
«دیوانه ای؟ برای چی می خواهی بروی؟ اون جا اصلا اون طوری که تو فکر می کنی نیست! مثل بچه مدرسه ای ها باهات رفتار می کنن، اصلا محیط دانشگاهی نیست!»

رطب خورده منع رطب نتواند کرد

من هم همان جملاتی رو که در جواب چنین نصایحی تکرار می کنم، برایش گفتم.
«من می دانم اون جا خیلی مشکلات هست، می خوام برم ببینم چه خبره. من که فکر نکردم اون جا مدینه ی فاضله است که بعدا تو ذوقم بخوره!»
بنده ی خدا مجبور شد برایم آرزوی موفقیت کند!
انشاالله که آرزویش برآورده شود.




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: بچه مدرسه ای، دانشگاهی، جامعه الزهرا، مدینه ی فاضله،

تاریخ : پنجشنبه 26 آذر 1388 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
این اولین یادداشت شیخی من و شرح ما وقع این است که چه طوری شیخ شدم( البته هنوز که شیخ نشده ام، قرار است شیخ بشوم).
فکر می کنم پاییز سال گذشته، یعنی 1387 بود که به طور جدی بهش فکر کردم و تصمیم گرفتم که دروس حوزوی را بخوانم( دلایلش را بعدتر خواهم گفت).
تو شهر قم هم که باشی، اراده کنی، می تونی شیخ بشی. این بود که چند ماهی با کتاب های دوران دبیرستان که چند سالی از خواندن شان می گذرد سروکله زدم و در امتحان کتبی شرکت کردم. خدا خواست و در امتحان کتبی قبول شدم، خرداد ماه هم مصاحبه داشتم.

می دونم که خانم ها عمامه ندارند، اما نماد است دیگر

عجب مصاحبه ای بود! لذت بردم! قبلش چهار صفحه فرم پر کردم و اکثر سوالات مصاحبه حول و حوش جواب هایی بود که توی فرم نوشته بودم.
از سوالاتی که راجع به هدف و انگیزه بود خیلی خوشم آمد و به نظر می رسید که آن دو خانم محترم مصاحبه کننده هم جواب هایم را قبول کرده اند.
ناراحت این ماجرا مدیر شرکت است که به او گفته بودم در امتحان جامعه شرکت کرده ام و اگر قبول شوم دیگر به این صورت تمام وقت کار نخواهم کرد(قابل توجه کسانی که فکر می کنند چشم به امکانات جامعه دوخته ام، خودم کار می کردم، نیازی به امکانات بیش تر نبود).
فکر کنم ماه رمضان بود که نتایج آمد. قبول شدم، منتها ترم 2. خیلی دلم می خواست مهر ماه درسم را شروع کنم که نشد! فکر کنم قسمت نشد تا سرسختانه تر و مشتاق تر شروع کنم.
انشاالله.




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: شیخ، حوزه، دروس مذهبی، طلبه،

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول