تبلیغات
شیخ معصومه
تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1389 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه

 می شود دور بود از هم، اما نزدیک! دوری اش را کیلومتر شماره می اندازد و نزدیکی اش را دل.

می شود متفاوت بود، اما یکسان! تفاوتش را زبان می سازد و یکسانی اش را سخنی برخواسته از عقاید مشترک.

می شود از پدر و مادری متفاوت بود، اما برادر! تفاوتش، نسل ها را بسازد و برادری اش را ایمان.

این است حکایت ما و لبنان، حکایت نزدیکی مان، حکایت برادری مان، حکایت دوستی مان، حکایت حمایت مان، حکایت شعارهای مشترک مان، حکایت عقاید دینی مان.

مردم لبنان، ولی فقیه را می شناسند که کیست، بصیرت را می دانند که چیست. انقلاب ریشه دوانده در دلشان، میوه های درختش را می توان دید، اگر بتوان در پس غبارهای فتنه، چشم گشود. میوه اش شیرین است و می توان شیرینی اش را با تمام وجود احساس کرد وقتی از احساس برادر ایمانی مان در مورد سفر رئیس جمهور ایران به لبنان می پرسند و او می گوید خوشحال است و در آرزوی سفر ولی فقیه به کشورشان.

 

 

این یعنی من و او زیر یک پرچم هستیم، پرچم اسلام است و ولی فقیه مان یکی است، حضرت ماه و آرزوی مان مشترک است و آن تحویل پرچم انقلاب است به دست صاحب اصلی آن، هم او که در غیابش شکایت به درگاه خدا می بریم.

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا، و غیبه امامنا، و شده الزمان علینا و وقوع الفتن بنا، و تظاهر الاعداء علینا، و کثره عدونا و قله عددنا، اللهم فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله، و نصر منک تعزه، و امام عدل تظهره، اله الحق آمین.

ما تصویر سید حسن نصرالله را در راهپیمایی به دست می گیریم و او تصویر حضرت ماه را. ما مرگ بر آمریکا می گویم و او بر دهان استکبار می کوبد با استقبالش از نماینده ی کشور اسلامی مان. من و او تصویر بوسه ی سید حسن بر شانه ی ماه را بارها و بارها در چشمان مان قاب می گیریم و وحدت را زمزمه می کنیم و می دانیم که نصر نزدیک است.


ما به انتظار می نشینیم و آنان که در مقابله با تمام معیارهای مشترکمان قامت راست کرده اند نیز به انتظار بنشینند، آینده، حقیقت را روشن خواهد کرد.




طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی،
برچسب ها: رهبر، ولی فقیه، سید حسن نصرالله، لبنان، استکبار ستیزی، تولی و تبری،

تاریخ : شنبه 17 مهر 1389 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
قم که باشی و میزبانت را کریمه ی اهل بیت بخوانند،
قم که باشی و بدانی خواهر، به عشق ولایت، راه دشوار را بر خود هموار نموده، نه به عشق برادر
قم که باشی و دهه ای سراسر نور بپاشد از آسمان بر دلت از ولادت خواهر تا برادر،


قم که باشی و شهرت خبر از آمدن حضرت ماه بدهد
قم که باشی و بوی ولایت بگیرد شهرت
قم که باشی و سوال مردم شهرت بشود «آقا کی می آید؟»
قم که باشی و غدیر قم را انتظار بکشی



دلت می لرزد و نمی دانی لرزشش از شوق است یا شرم!
از شوق حضور در شهری که فاطمه ی معصومه(س) را در دل دارد، یا از شرم عدم رعایت حسن همجواری!
از شوق زیارت های گاه و بی گاه، یا از شرم زیارت های قهر با معرفت!
از شوق میزبانی حضرت ماه، یا از شرم آن چه که آقا فرموده و ما کوتاهی کرده ایم!





طبقه بندی: روزنوشت، حرف های دلتنگی، مذهبی،
برچسب ها: حضرت معصومه(س)، امام خامنه ای، سفر، قم، روز دختر، دهه ی کرامت،

تاریخ : پنجشنبه 8 مهر 1389 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه

آب را کسی می طلبد که تشنه باشد و فرق است بین کسی که تشنه است و آب می نوشد با کسی که تشنه نیست و به او آب می نوشانند.

 

واژه ها روانند، چون آب؛ به تشنه باید داد آن ها را.

واژه ها کارگردانند برای بیان دنیایی از حرف، به بازی نباید گرفت آن ها را.

واژه ها، هویت دارند؛ وقتی آن ها در غیر جای خود به کار بریم، به هویت آن ها لطمه زده ایم.

واژه ها را باید شناخت که ستم نکرد به آن ها.

واژه ها مظلوم اند، امروز؛

تشنه نشده به آب رسیده ایم. هنوز دنیایی از حرف را تجربه نکرده و به دنبال روشی برای بیانش نگشته ایم که به واژه ها رسیده ایم؛ این است که به واژه ها ستم می کنیم.

«این ستم از آن جا شروع مى‏ شود كه ما بدون رسیدن به معنى و مقصود، به كلمه ‏ها و لفظ ها رسیده‏ ایم و با الفاظ خالى انس‏ گرفته ‏ایم و آن ها را در برخوردها به رخ یكدیگر كشیده‏ ایم.

اگر ما با حركت فكرى همراه مى ‏شدیم و در خود مى ‏جوشیدیم و مطلب ‏ها و مفهوم‏ ها را درك مى ‏كردیم و آن گاه در به در، به دنبال كلمه‏ ها مى ‏گشتیم، در آن لحظه كه به یك كلمه مى ‏رسیدیم، از آن بهره مى ‏گرفتیم و همچون تشنه ‏هاى به آب رسیده، كلمه‏ ها را قطره قطره مى‏ چشیدیم و جذب مى‏ كردیم.

ما پیش از آن كه تشنه شده باشیم، نوشیده‏ ایم و پیش از آن كه به اشتها آمده باشیم و با سؤال ‏ها گلاویز شده باشیم، خود را تلنبار كرده ‏ایم و پیش از آن كه به معناها دست یافته باشیم، به كلمه ‏ها رسیده‏ ایم و این است كه باد كرده‏ ایم و با آن كه زیاد داریم، مریض و بى ‏رمق هستیم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شده‏ ایم.(1)»

آزادی، صلح، حقوق بشر و ... واژه هایی ستمدیده اند.

عموما کسانی این واژه ها را فریاد می کنند که خود خلاف آن را عمل می کنند.

«مى‌بینید رفتار این سران دنیا را؛ براى اطماع خودشان، براى حرص خودشان، براى پشتیبانى و حمایت از كمپانى‌هاى مورد تأیید خودشان، براى پر كردن جیب هاى كمپانى‌داران و سرمایه‌داران بزرگ، مى‌بینید چه فجایعى در دنیا دارد اتفاق مى‌افتد؛ البته زیر نام نیك شعارهاى توخالى و دروغین. جنگ‌طلبند، اسم صلح را مى‌آورند و زیر تابلوى صلح مى‌ایستند؛ براى انسانها و بشر هیچ حق و اعتبارى قائل نیستند، زیر تابلوى حقوق بشر قرار میگیرند؛ اهل تجاوزند، تجاوز جزو سیاستهاى اصلى كارهایشان است، ادعاى مقابله با تجاوز میكنند؛ در سیاستهاى خودشان، در رفتارهاى خودشان، از همه‌ى شیوه‌هاى كثیف استفاده میكنند و بهره میگیرند؛ از ترور استفاده میكنند، سازمانهاى تروریست به وجود مى‌آورند، شركتهاى تروریست استخدام میكنند - كه اینها چیزهاى واضح امروز دنیاست - در عراق شما نمونه‌اش را ملاحظه میكنید، در افغانستان نمونه‌اش را ملاحظه میكنید؛ در آنجاهائى كه كودتا راه انداخته‌اند، مى‌بینید؛ تجاوزى كه به كشورها شده، اینها را مى‌بینید؛ در عین حال یك ظاهر آرام، اتو كشیده، ادكلن زده، با الفاظ مناسب، مى‌آید در مقابل چشم مردم ظاهر میشود، به عنوان رئیس جمهور فلان كشور یا فلان كشور؛ با افكار عمومى مردم بازى میكنند، فریب میدهند؛ اصلاً مبناى كار بر فریبكارى است(2).»

 

تشنه شویم، چشم باز کنیم و به واژه ها ستم نکنیم!

 

(1) کتاب رشد، عین صاد

(2) بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با فرماندهان ارشد22/01/89




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: آزادی، حقوق بشر، صلح،

تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1389 | 09:33 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
زنگ را برای بیدار باش من و تو ساخته اند.
زنگ را ساخته اند که من و تو، اوقات، به غفلت نگذرانیم.
زنگ را ساخته اند که ارتعاش صدایش بشکند دیوارهای سست و دروغین را.
زنگ را ساخته اند که فریاد کند حادثه ها را.
زنگ را ساخته اند که نواخته شود هنگام نزدیک شدن دشمن به دیوارهای شهر.
زنگ را ساخته اند که من و تو فراموش نکنیم حرکت را.
زنگ را ساخته اند که به من و تو بگویند«من نام لم ینم عنه»(1).


زیر سوال بردن ها و شبهات، رفتارهای فردی و اجتماعی، کم و کاستی ها، ضعف ها و بریدن ها، شکاف ها، آتش زدن ها و ... زنگ هایی هستند که مدت هاست به صدا در آمده اند. من و تو می شنویم؟

زنگ ها به صدا در آمده اند که من و تو  درون خود را اصلاح کنیم، رابطه ی خود را با خدا اصلاح کنیم.
زنگ ها به صدا در آمده اند که من و تو  در تقویت روحیه ی داخلی بکوشیم و بر طبل ناامیدی که دشمن برگردن انداخته، نکوبیم.
زنگ ها به صدا در آمده اند که من و تو وحدت را در عمل تحقق بخشیم.
زنگ ها به صدا در آمده اند که من و تو دشمن و شیوه های کاری او را بشناسیم.(2)




(1) نامه ی 62 نهج البلاغه
(2) برای شنیدن تمام زنگ هایی که به صدا در آمده اند و آن چه من و تو را به آن خوانده اند، سری به اینجا بزنید.



طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی،
برچسب ها: سخنان رهبری، خبرگان، بینش، بصیرت، حرکت،

تاریخ : پنجشنبه 18 شهریور 1389 | 09:42 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
قرآن دلسوزى است دور از خیانت و راهنمایى است بركنار از گمراهى. هیچ‏كس هم‏نشین قرآن نگردید، مگر آن‏كه با زیادت یا نقصانى برخاست؛ زیادتى در هدایت و نقصانى در كورى و نابینایى. با قرآن كمبودى نخواهد بود و بدون آن، بى ‏نیازى براى هیچ‏كس فراهم نخواهد شد. از قرآن، براى دردهاى خود درمان بخواهید و از آن برگرفتارى‏هاى خود كمك بگیرید. به‏راستى در قرآن، درمان درد بزرگ‏تر هست؛ درد كفر و چشم‏پوشى و نفاق و دورویى و غىّ و خسارت و ضلال و سرگشتگى. (1)


«لاتَجْعَلِ الْقُرْآنَ بِنا ماحِلًا». این شكایت قرآن است از اینكه تو همراهش نبوده‏اى. حكمى بوده و كلامى‏ آمده، آن را نشنیده‏اى. هدایتى آمده، تو به آن چشم ندوخته‏اى و به نداى حقّ جواب نداده‏اى. نه شنیدى و نه پاسخ گفتى.(2)



این دو كلام خیلى تفاوت دارد: اگر گناه كنى و از من نشنوى، مى ‏سوزانمت؛ با این‏كه اگر گناه كنى و از من نشنوى، مى ‏سوزى؛ گرچه من بارها آتش تو را خاموش كرده‏ام. احساس انتقام و سخت‏گیرى، عصیان و یا ترس را مى ‏آورد. ولى احساس انتظار مهربان و محبّت سرشار، انكسار و دل‏شكستگى را بارور مى‏كند.(3)


(1) برداشتی از خطبه ی 176 نهج البلاغه
(2) برداشتی از دعای روزانه ی حضرت زهرا(س)
(3) بخشی از کتاب نامه های بلوغ از عین.صاد


*** به بهانه ی ادعای قرآن سوزی کشیش آمریکایی
*** شرمنده از دوستان که شب عید فطر را با چنین مطلبی میهمانشان هستم، اما قرآن بر سر نگرفتیم که سوزاندن قرآن را ببینیم!




طبقه بندی: مذهبی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: کشیش آمریکایی، قرآن سوزی، قرآن، گناه،

تاریخ : یکشنبه 14 شهریور 1389 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
- آهنگ چی رو گوشیت داری؟
 با خوشحالی تصنیفی را که مورد علاقه ام است( از این وبلاگ می توانید بدون دانلود بشنویدش)، پخش می کنم.
چند دقیقه ای می گذرد...
- این چیه دیگه؟! افسردگی گرفتیم!
- خوب شما یک آهنگ بذار گوش بدیم.

دلم برات تنگ شده جونم
می خوام ببینمت نمی تونم
بین ما دیوارهای سنگی
فاصله یک عمره می دونم
بغض ترانمو شکستم
می خوام بگم عاشقت هستم
تو عین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هر دو دستم
تو بودی تمام هستی و مستی و رستی و تمام قصه ی من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لب های بسته ی من
نیمه شب از خوابم پا می شم
نیستی پیشم باز دیونه می شم
دوری تو تیشه زد به ریشم
نیستی پیشم ...


هر چه می گذرد، تعجبم بیش تر می شود. این آهنگی است که نوجوان و جوان امروز برای فرار از افسردگی به آن گوش می دهد؟
و چه محتوایی دارد؟!
از نرسیدن ها می گوید و خالی بودن دست در عشق زمینی و جالب این جاست که عشق زمینی او حتی کنار او نمی ماند و تیشه به ریشه اش می زند و گویا این کار همیشگی اوست!

می گویند روح انسان به شدت لطیف و تاثیر پذیر است، ما چه به خورد این روح می دهیم؟! و بعد چه انتظاری از او داریم؟!


*** قصد، توهین به خواننده ی خاصی نیست، موضوع بررسی محتوی شعرهایی، گویا، مجاز، است!



طبقه بندی: اجتماعی، روزنوشت،
برچسب ها: خواننده، شعر مجاز، محتوی، افسردگی، روح،

تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1389 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
خواب که باشی، آب را نمی دانی که چیست!
خواب که باشی، برایت فرقی نمی کند که آب چه کرده باشد، یا تو با آب چه می توانی کرد!
خواب که باشی، فریاد نمی شناسی!
خواب که باشی، برایت فرقی نمی کند که فریاد از شرق باشد یا از غرب!

و در تمام این ها نقطه ی مشترک، خواب است! خواب!


 




بیدار که باشیم، می بینیم که آب با مردم همسایه ی مسلمان ما در شرق چه کرده است!
بیدار که باشیم، می فهمیم که " اگر مسلمانان هر کدام یک سطل آب بر روی اسرائیل بریزند، اسرائیل غرق خواهد شد" یعنی چه!
بیدار که باشیم، بی تفاوت نمی گذریم از کنار فریادها و یاری طلبیدن ها!
بیدار که باشیم، فریاد را تاب نمی آوریم، چه از پاکستان بلند شده باشد، چه از فلسطین و غزه!

و در تمام این ها نقطه ی مشترک، بیداری است! بیداری!

بیدار شویم، یاری برسانیم، سطل آبی در دست گیریم، فریادی بزنیم...



طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی،
برچسب ها: سیل، پاکستان، فلسطین، اسرائیل غاصب، یاری مسلمانان، روز قدس،

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1389 | 05:01 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، غیر از قیمت مادی اش، ارزشی ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، ارزشمند می شود.
 پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، نشانه ی چیزی نیست، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نشان دین و ملیت اوست.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، حرفی برای گفتن ندارد، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سرشار سخن از باور و اعتقاد او می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، آرمان خواهی را نشان نمی دهد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، آرمانی بلند را فریاد می کند.


پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، معنایی نهفته ندارد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سراسر نشانه ی تسلیم است در برابر رب.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز تیرگی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، نور است در برابر ظلمت شیطان و وسوسه هایش.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، جز سنگینی نیست ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، سنگینی مسئولیت او در برابر خانواده و اجتماع را یادآور می شود.
پنج متر پارچه مشکی به خودی خود، پاسداری را نمی شناسد ، اما وقتی چادری شد بر سر زنی مسلمان، یاری می کند زن مسلمان را در پاسداری از ارثیه ی پرارزش دلیل آفرینش.



*** فردا ولادت کریم اهل بیت، آقا امام حسن مجتبی(علیه السلام) است. باشد که نگاه لطف ایشان را داشته باشیم که در شب ولادتشان از ارثیه ی مادرشان گفتیم.



طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: چادر، عفاف، حیا، حجاب، ارثیه ی زهرا، مسئولیت، اجتماع،

تاریخ : شنبه 30 مرداد 1389 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
می گویند خیلی سخت است لحظه ی مردن!  بسته شدن زبان و رفتن توان و نیرو از اندام ها، گریه ی اطرافیان و وداع با آن ها! جدا شدن از تمام وابستگی ها! دیدن چیزهایی که قبل از آن لحظه انسان نمی توانست آن ها را ببیند!
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند قبر هر روز می گوید که منم خانه ی غربت، منم خانه ی وحشت، منم خانه ی کِرم! فشار قبر آن قدر دشواراست که تصورش دنیا را بر انسان تنگ می کند!
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند فاصله ی مرگ تا قیامت را برزخ پر می کند. اهالی برزخ فریاد می کنند که چه قدر نزدیک است که گریه کنید بر نفس های خود ( خطاب به زنده ها) و سودی نداشته باشد، مثل ما که گریه می کنیم و سودی ندارد، قبل از این که مثل ما گرفتار شوید، تلاش کنید.
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند قیامت خیلی هولناک است! ترسی است که بزرگ ترین ترس هاست! حتی فرشته ها و آسمان و زمین و باد و کوه و صحرا و دریا هم از قیامت می ترسند!
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند بیرون آمدن از قبر، بر انسان خیلی سخت است! از هول چشم بلند نمی کند!
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند از انسان سخت حساب کشیده می شود! از عمر او که در چه فنا کرده، از جوانی او که در چه کهنه کرده، ازمالش که از کجا آورده و در کجا خرج کرده و از محبت اهل بیت.
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!


می گویند صراط پلی است که روی جهنم کشیده اند! از مو باریک تر است و از شمشیر برنده تر و از آتش گرم تر!
اما مهم نیست!
بازیگران که نمی میرند!






بازیگران که نمی میرند، پس کل نفس ذائقه الموت! یعنی چی؟


*** بازیگران، نمونه ی واضح کسانی اند که نمی میرند، القصه گویا خیلی های دیگر هم نمی میرند!
بالاخره باید یک فرقی باشد بین کسانی که فکر می کنند می میرند و کسانی فکر نمی کنند می میرند!




طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی،
برچسب ها: بازیگر، مرگ، قیامت، پل صراط، قبر، ترس،

تاریخ : پنجشنبه 21 مرداد 1389 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
گفتی کشورهای دیگر را ببین، مشکلی به نام بی حجابی در آن جا وجود ندارد، آن جا مساله حل شده است.
گفتم شما هرز رفتن استعداد انسان را می گویی را حل شدن مساله؟
دیدم که جوان امرور به جای کشف استعدادهایش و استفاده از آن ها در جهت رشد، وقت خود را صرف چیزهایی می کند که از او پست ترند و چیزی جز خسر برایش ندارند.

گفتی حجاب، بیش تر موجب تحریک و کنجکاوی مرد می شود.
گفتم تحریک آن جایی است که تو هم کسی را از چیزی منع کنی و هم موجبات تحریک او را فراهم کنی.
دیدم که اگر کسی را تحریک نکنی، بعید است تحریک شود.

گفتی اگر همه حجاب نداشته باشند، عادی می شود.
گفتم این عادی شدن به محدوده ی خانواده هم سرایت می کند و اسلام نمی خواهد زن برای مرد، موجودی عادی باشد.
دیدم مردان شهری را که ساعات بسیاری را به کانال های ماهواره می سپارند و ساعات بسیاری را هم به همان کسانی که موجبات تحریکشان را فراهم می کنند، اما باز وقتی مانکن دیگری از کنارشان رد می شود، برایشان عادی نشده است و باز تا آن جا که می توانند، حداقل با چشم دنبالش می کنند.

گفتی روابط آزاد بین دختر و پسر، موجب تلطیف فضای جامعه می شود و بر طرف شدن نیاز عاطفی آن ها، جلوی فوران نیاز جنسی آن ها را می گیرد.
می گویم تلطیف فضا را در کشورهای دیگر می بینیم که کار فقط به برطرف شدن نیاز عاطفی ختم نشده است.
شنیده ام که اندیشمندان منصف جهان، طرفدار جداسازی مدارس هستند.

گفتی شما می خواهید آزادی را از زن، با مدفون کردن او در  پارچه ای سیاه بگیرید.
گفتم می خواهیم کسی سنگ راه کسی نباشد. می خواهیم زن را به عنوان یک موجود ارزشمند نگاه کنید نه یک کالای تجاری.
دیدم که زن با حجاب، آزادتر از زن بی حجاب است.

گفتی از امکانات کفار نجس استفاده می کنید، لعنت می فرستید؟
می گویم مطمئن باش که اگر امتیازی و امکانی می دهند، بیش تر از این که سود باشد، ضرر است.
دیدم هر جا امکانی وارد کشوری شد، بدون فرهنگ سازی در مورد آن امکان، تبدیل به تهدید شد به جای فرصت.


گفتم شما اسلام و دستوراتش را پذیرفته ای؟
گفتی بعضی دستورا ت اسلام باید تغییر کند!

دیدم که ریشه در جای دیگری است!

برچسب ها: حجاب، آزادی، ریشه، رشد، خسر، اسلام، احکام،

تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1389 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
یک تکه وبلاگ برای پر کردن وقت من و تو نیست!
یک تکه وبلاگ جایی دور افتاده و شناخته نشده برای ابراز نظرات و احساس های خاموش نیست!
یک تکه وبلاگ جایی صرفا برای نمایش توانمندی ها نیست!
.
.
.
یک تکه وبلاگ تو را با مجنون کربلا آشنا می کنذ و تو او را در سفر زیارتی به مشهد می بینی برای اولین بار کنار سقاخانه و او را حقیقتا مجنون کربلا می یابی.
یک تکه وبلاگ تو را با طلبه های دیگر پیوند می زند و از خواننده های وبلاگ دنیای راه راه و طلبه های ونوسی و گلدختر می شوی.
یک تکه وبلاگ برای تسکین دلتنگی از دوری یک دوست تو را به دخمرنت پیوند می دهد.
یک تکه وبلاگ تو را حیاتی نو می بخشد با خواندن حیات طیبه و محمدستان و منبر نور  و بید مجنون.
یک تکه وبلاگ و نوشتن چند پست راجع به حجاب تو را به خواندن مطالب مرتبط سایر وبلاگ ها چرا حجاب و شوشتر نگار و زینب و راز حجاب  می خواند.
یک تکه وبلاگ باعث می شود دید نقادانه ی زهرا و افق مبین و اره بانو  را با علاقه دنبال کنی.


یک تکه وبلاگ تو را با مشکوه و سرباز کوچولو و  گروه خودکارهای آبی دخترانه و خط خطی ها من و حزب الله خوهران و آفتابگردون و همسایه ی خدا و عصر ظهور  و عطر ریحان و سیصد و سیزده بهشتی و صراط  و شق القلم و یادداشت های پراکنده و  زندگی به سبک ایرانی و دنیای حقوقی سیاسی من و سرباز و گلبانگ سربلندی و سرود رهایی و فدایی سید خراسانی و تمدن نور و خانه ی افسران جوان و نگاره های دل آشنا می کند. وبلاگ آن ها را دنبال می کنی، و گاهی برایشان حرفی می نویسی.
یک تکه وبلاگ باعث می شود نظرات متفاوت را که میرزا یا کامران می نویسد را بفهمی و به دنبال پاسخ باشی.
یک تکه وبلاگ تو را دلگرم می کند که هنوز هستند کمیل نام هایی که دلسوزند و یاری می رسانند.


یک تکه وبلاگ ممکن است شروعی باشد برای کارهای بزرگی که من و تو باید به آن ها فکر کنیم! و آن ها را شروع کنیم!
نظر تو چیست؟


معذرت از کسانی که موفق به لینک کردنشان در این نوشته نشدم!
تشکر از کسانی که نوشته ها را دنبال می کنند!


نوشته های دوستانی که مطلب را خوانده بودند و لطف کرده بودند در نوشتن نظراتشان که بسیار زیبا بود، می گذارم که همه بخوانند:

یک تکه وبلاگ جایی است برای اشنایی با دوستان متفاوت

یک تکه وبلاگ می آموزدت که هستی ... که کسی منتظر است...
یادت می آورد هروله های عاشقانه ی فراموش شده ات را...

یك تكه بلاگ یعنی یك دنیا وظیفه!
یك تكه بلاگ یعنی یك رسول و پیغام رسان!
یك تكه بلاگ یعنی فرصت!
فرصت ها رو از دست ندهیم و ...

یه تکه وبلاگ یعنی یه دنیا حرف ،حرفایی که به ظاهر تکراری میاد اما از یه نگاه متفاوت
یه تکه وبلاگ یعنی ...

یک تکه وبلاگ یعنی پیوند!پیوند با آدمهایی که اگر چه از هم دورند اگر چه دغدغه هاشان و افکارشان مختلف است اما دلهاشان یکی است.....!

یک تکه وبلاگ یعنی "اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی او فرادا"
یک تکه وبلاگ یعنی اگر وبلاگ هایمان کنار هم قرار بگیرند در سرزمین وهل و خیال مجازی شمعهای اسلام را چون خورشیدی روشن می کنیم.

و نباید از یاد برد که " و لا یمکن الفرار من حکومتک..."
...حتی در این چاردیواری مجازی یا به تعبیر شما؛ یک تکه وبلاگ

یک تکه وبلاگ بخشی از «حماسه حضور مجازی» رو می سازه و به اندازه وسع ستاره هایی که در تکاپوی آرمان هاشون هستن ، غبار مظلومیت از چهره از حضرت ماه پاک می کنه (به اندازه وسع) ...
می تونه محملی باشه برای ساختن چیزایی که بی کفایتی ها تخریبش کرده مثل ... مثل حجاب ! و چه رسالت سنگین ولی بی اندازه مهمیه

به روز رسانی نظرات دوستان راجع به وبلاگ:

وبلاگ خواندن مثل تخمه شکستن می ماند؛ وقت آدم را می گیرد ولی سیر نمی کند!

وبلاگ تکه ای از مانیست،ما جزوی از وبلاگیم!
وبلاگ را خیلی چیزها میسازد...یکیش ما و عقاید و احساساتمان است.

یه تکه وبلاگ یعنی بودنی متفاوت ...حیاتی دوباره .... اغاز یک شروع الهی ...

یک تکه وبلاگ جایی برای آموختن و درست زندگی کردن...

یک تگه وبلاگ دم دست ترین ابزار مبارزه است برای افسران جوان جنگ نرم...

یک تکه وبلاگ ، تکه ای از خاک مناطق جنگی منطقه فضای سایبر است ، یک تکه قبر دست ساخته که صدای نجوای سربازان امام خامنه ای در آن طنین انداز است : مولای یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی ...
یک تکه وبلاگ ... محل نزول ملائک فضای سایبر است ... یک تکه وبلاگ ، یک تکه وبلاگ نیست ...

یک تکه وبلاگ یعنی دلنوشته ... یعنی هر چه دلت تنگت میخواهد بگو...
یعنی گفتن از عشق و عشق یعنی همه چیز...

یک تکه وب‏لاگ یعنی یک تکه از دل ِ آدم
یعنی نوشتن ِ همان تکه دل
یعنی دل نوشته
حالا بخواهد هر چیزی باشد؛ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، دل‏تنگی
یک تکه وب‏لاگ یعنی دغدغه‏نویسی


یک تکه وبلاگ جای "قریبی" است برای غربت دل غریبه ها...
برای غروبی است برای بی کسی های خیلی ها.....
اما...
یک تکه وبلاگ شاید سایه ای باشد یا صورتکی برای پنهان شدن و زخم زدنها در تاریکی....
شاید میدان جنگ باشد برای خیلی ها...
اما وبلاگ.....جای غریبی است...

یه تیکه وبلاگ یعنی:رسانه یا بهتر بگم ارتباط برقرار کردن با دنیای اطراف



طبقه بندی: اجتماعی، روزنوشت،

تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1389 | 08:52 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
- سالن ترانزیت
- مجتمع تجاری وصال
- شهربازی، سرزمین عجایب    مشهد، مجتمع تجاری الماس شرق
- موسسه مالی و اعتباری عسکریه   تحت نظارت بانک مرکزی
- دربهای اتوماتیک آچیلان در
- جواهری عباس زاده

ساعت 12 نیمه شب بود و بعد از تحمل صدای آن آهنگ کذایی که راننده ماشین لطف کردند و آن را خاموش نکردند و ما مسیر خیابان طبرسی تا راه آهن آن را تحمل کردیم، در میان تابلوهای نصب شده در سالن انتظار راه آهن به دنبال تابلویی می گشتم که تسلای دلم باشد، اما گویا تابلویی برای زائران دلتنگ در این محل نصب نشده  بود و ما باید به تصویری که در قاب چشمانمان برای آخرین بار از حرم گرفتیم، اکتفا می کردیم...



دلم و گره زدم به پنجرت دارم می رم...


و سوال این جاست: جایی که باید دیده شویم... چگونه باید دیده شویم؟ که باید ما را ببیند؟ آیا همه جا باید یک طور دیده شد؟





طبقه بندی: حرف های دلتنگی،

تاریخ : شنبه 12 تیر 1389 | 10:52 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
باورش سخت است برایم!
بدون هیچ مقدمه ای انشاالله امروز راهی مشهدم!

یا امام غریب!


تاریخ : چهارشنبه 9 تیر 1389 | 07:16 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه
نسل اول شاید خسته شده بود از بی حجابی و این همه فسادی که موجب شده بود.
نسل اول شاید تشنه ی روح اسلامی در جامعه بود.
نسل اول شاید رابطه ی عمل و عکس العمل را می دانست.
نسل اول شاید برای اعتقادات دینی خود ارزش قائل بود.
نسل اول تشنه بود، و راه خمینی، مسیر زلال ترین چشمه را برایش رهنمون شد.

نسل دوم شاید  پذیرفت آن چه را که از نسل اول دیده بود.
نسل دوم شاید کم تر در مقابل هجمه های فرهنگی پیدا و ناپیدا قرار گرفته بود.
نسل دوم شاید هنوز به زمان آرمانی که برایش انقلاب کرده بودند، نزدیک و آشناتر بود.

اما نسل ها شاید، مفاهیم را درست منتقل نکرده اند، شاید خط انتقال معارف جایی کم رنگ شده است...
به نسل سوم گفتند که
 حجاب زینت زن است؛
 حجاب مصونیت است نه محدودیت؛
حجاب داشتن بسیار آسان است؛
عشق به معبود، عمل به دستورات را آسان می کند؛
با حجاب، زن زیباتر به نظر می رسد،



مبنا این نیست که بگویم حرف های بالا غلط است اما
نسل سومی یا حتی نسل چهارمی عزیز!
من به تو حقیقت را می گویم

حجاب داشتن سخت است
در گرمای تابستان تحمل چیزی مثل چادر سیاه سخت است
حجاب زیبایی زن را می پوشاند
جمع کردن چادر، کار راحتی نیست
این که نتوانی دستانت را آزادانه حرکت دهی سخت است
این که یک دستت به چادرت باشد، و دست دیگرت شاید کیف و کلاسور، سخت است


اگر من و تو پوشش صحیح را، چه چادر باشد، و چه مثلا مانتویی و مقنعه ای مناسب، بپذیریم، باید با چشم باز و علم به سختی، آن را بپذیریم، برای هدف های والاتر، هدف های والایی که هیچ تناسبی با هدف والای جومونگ ندارد، هنر است، نه به زور و اجبار خانواده و اجتماع و ...

این را فقط به تو می گویم عزیز دلم...
بشر تا سختی نکشد، آدم نمی شود!





طبقه بندی: مذهبی، اجتماعی، حرف های دلتنگی،
برچسب ها: حجاب، سختی حجاب، مصونیت، محدودیت، زیبایی، نسل سوم، چادر، هدف والا،

تاریخ : شنبه 5 تیر 1389 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : شیخ معصومه

هنوز بهار بود، اما گرمی هوا امان همه را بریده بود.

وقت نماز ظهر شد. سایه ای پیدا نمی شد. زیراندازها را کنار هم انداختیم و شروع به نماز کردیم.

هر لحظه آروز می کردم که نماز تمام شود، تا سایه ای بیابم برای در امان بودن از نور مستقیم آفتاب!

***

هنگام نماز ظهر بود. آفتاب که سهل بود، برای این که امامشان قامت به نماز بندد، آماج تیرها را به جان خریدند!

***

هوا گرم بود و نور آفتاب مستقیم!

هر بار که از او می خواستند به محمد دشنام دهد و بگوید که از آیین او برگشته است، سمیه مصمم تر از پیش وحدانیت خدا و رسالت محمد(ص) را فریاد می کرد.

***

از درون تنور مسی، آتش زبانه می کشید و وحشت شعله های آتش، در عمق جان حاضرین در قصر، ترس عجیبی ایجاد می کرد. صیانه مادر بود و جانش، به بلندای زبانه های آتش، برای فرزندانش پر می کشید.

اولین فرزند درون آتش گداخته ی تنور انداخته شد. بخشی از قلب صیانه هم به همراه شعله های آتش، گداخته شد و خاکستر... صدای ناله ی فرزند دوم هم با فاصله ی کمی از میان تنور بلند شد.

صدای نعره ی فرعون دوباره به گوش رسید: آیا هنوز هم  به خدای واحد و یکتا ایمان داری و از پرستش من، سر باز می زنی؟

بغض صیانه و گریه های بی امان او، مانع از اعلام  مکرر ایمانش به الله نبود.

نوبت به فرزند شیرخوارش رسید. این مصیبت دیگر قابل تحمل نبود... آتش تنور دیگر در حال سرد شدن بود، ولی خشم فرعون هر لحظه برافروخته تر می شد.

با انداختن صیانه در آتش، گویی پایه های حکومت فرعون در آتش می سوخت. اگر مردم بفهمند که یک زن آرایشگر، آن هم آرایشگر دختر فرعون، این گونه در مقابل خدای مردم مصر ایستاده است، چه خواهد شد؟(1)

***

اگر روزی به ما بگویند آیا حاضری نبی ای از انبیاء الهی و ولی ای از اولیای الهی را بکشی؟ جواب ما منفی است و حتی از این سوال وحشت هم می کنیم.

ما هنوز در فضای این گناهان قرار نگرفته ایم. هنوز مجبور نشده ایم که به خاطر محبوب هایمان دست به هر کاری بزنیم، در حالی که همه فرعونیم، فقط مصرهای ما کوچک و بزرگ می شود.

***

اَحَسِبَ النّاسُ اَن یُترَکوا اَن یَقولوا ءامنّا وَ هُم لا یُفتَنونَ

آیا مردم پنداشتند به صرف این که بگویند« ایمان آوردیم» رهاشان می کنند و امتحانشان نکنند؟!(2)

***

من و تو به چه امتحان می شویم؟

 

 

 پی نوشت ها:

 (1) خداوند به پاس این ثبات قدم در راه اعتقادات توحیدی، توقیق زندگی مجدد و حضور در جمع 313 نفر یاران حضرت مهدی(عج) را به صیانه ماشطه عنایت نمود.

(2) سوره ی عنکبوت/ آیه ی 2




طبقه بندی: حرف های دلتنگی، مذهبی،
برچسب ها: آزمایش، امتحان، فرعون، صیانه مشاطه، نماز عاشورا، سمیه اولین زن شهید تاریخ،

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • لوک پستیو
  • چاله
  • کارت شارژ همراه اول